خرید بک لینک
دو روز بود باهاش حرف نمیزدم. حتی یک کلمه! ایندفعه با همه دعواهامون فرق داشت, واقعا فرق داشت, دفعه اول بود اینقدر منو از خودش ناراحت میکرد, حتی دفترچه ای رو که گرفته بود واسم رو گذاشتم رو میزش.
مدام یاد خودم میاوردم که نباید دیگه باهاش حرف بزنم, چون یادم میره. میرم حرف میزنم بعد کلی مسخره م میکنه و از این حرفا... اصلا یادم نمیاد سر چی شروع شد بحث مون:|
تمام اتفاقی که تو این دو روز بین ما افتاد این بود که دفترچه رو میذاشت رو قفسه کتابام, من برمیگردوندم رو میزش. بدون هیچ حرف و واکنشی.
امشب صدام زد
_ یه خبر خوشحال کننده برات دارم که مطمنئم ازش خبر نداری!
من: می شنوم
_ نچ. نمیشه. هر چیزی یه بهایی داره. اگه خوشحال شدی, حرفای اونروز رو فراموش کن. آهااااااااااا... راستی دفترچه ت هم برمیداری:))
من: قبول
یه کم مکث کرد و با یه لبخند نگاهم کرد و ادامه داد: بیا از پنجره اتاق آسمون رو نگاه کن
باور کردنی نبود. ماه کامل بود, کی کامل شد؟ اصلا کی رفت اون سمت آسمون؟ چقدر دوسش داشتم, با اینکه هیچ کس تا حالا احساسی که به ماه دارم و درک نکرد اما برام قابل ستایش بود اینکه مسعود یادش بود. با اون همه شیطنت و لجبازی یادش بود علاقم رو. سکوت خیلی قشنگی بود. انگار از خونه جدا شده بودم و موقعیت مکانی و جغرافیایی اصلا برام اهمیتی نداشت.
یهو سکوت شکسته شد و گفت: می بینم که دو هیچ ازت افتادم جلو:)) ^ــ^
ناخودآگاه خندیدم. اصلا یادم رفت که ازش چقدر دلخور بودم:)

نتیجه اخلاقی: به یاد علایق اعضای خانواده و دوستانتان باشید حتی اگر احمقانه به نظر میرسد:)

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 14:12

صفحه بندی