تمام مدت به این فکر می کردم که چطوری برم سر تمرین تو اون موقع ظهر... و چطوری نرم حتی!
به فرزانه قول داده بودم هر وقت اسپری م تموم شد و خواستم عوضش کنم, اون قبلی رو بدم بهش. دیوونس! میگه خوشم میاد... حس خوبی داره!
میگم بابا از دور فک می کنی حس خوبیه... اصلا هم قشنگ نیست. میخنده.
++برای بهترین آبانی دنیا: منم به قطعیت میتونم بگم قشنگ ترین اتفاق امروز حرف زدن با یه رفیق مهربون از کیلومتر ها اونور تره... :)
برچسب:
نویسنده: زهرا فدایی