خرید بک لینک

95 جان, نفس های آخرت است. قبول کن خیلی اذیت کردی... خاطره های خوب و بد برایمان رقم زدی, ولی بدهایش خیلی بد بودند , خیلی...

همه اش از آن بهار شروع شد, بهاری سرد که زودتر آغاز شده بود. یک بهار یه رنگ زمستان! که اولش نیشخندی به لب خند هایمان زد و گفت بخندید. طولی نکشید سبزی بهارم ماتم گرفت.. درگیر بودیم, یک درگیری در حالت مغموم! هنوز به خودمان نیامده بودیم که فاطمه رفت. آن هم چه رفتنی... بدون گرد و خاک, بدون همهمه, بدون صدا, بدون آهنگ... انگار نه انگار یک هفته قبلش به من قول داده بود که خوب شود, ما وعده داشتیم با هم, انگار نه انگار که رسم رفاقت را چند بار مشق کرده بود در دفترش, دخترک بد قول...

طولی نکشید آن خواننده خیلی محبوب برادر پر کشید, همه چیز باعث شده بود افسرده شود حتی! بعدشم هم که گفتند کیا رستمی. هفته ها بعدش بود که همه نگران مصرع های کوتاهُ بلندِ نفس هایم بودند! کمی گذشت... رفتیم عروسی ساحل. تا حدودی آرام شده بودیم. گفتیم عه بهار گذشت که, بیایید دوباره شروع کنیم! از یک مسافرت, هان؟ مثلا برویم شمال که سبز هایش بیشتر است, میایید برویم تنکابن ؟ تمام رفت و برگشتمان دو روز هم نشد! آن هم بیشتر اش وقف شد به آقای برادر و خواننده محبوب و تازه شدن دردهای ما. فک کنم خبر رفتن الهه قمشه ای را هم در همان روزها شنیدیم! یادم نیست...

بعد آن خوب بود, کنسرت داشتیم , زیاد میخندیدم و در جریان این اجتماع تلخ نبودیم که تا به خودمان آمدیم دایی گفت اصغر عکاس و داوود رشیدی! به اقای دایی خیلی سخت آمد.

قرار شد پاییز حالمان خوب باشد و از ماه لذت ببریم. خوب بود همه چیز, درسم را میخواندم. تمرین ها سر جایش. باران ها به موقع. نفهمیدم چطور یکهو درگیر زخم های دست مسعود شدیم. دو هفته شده بود ولی جواب آزمایش را نمیدادند! که آخرش زنگ زدند لطفا بیایید برای آزمایش دوباره... بابا حداقل بگویید چه شده! چرا آزمایش دوباره! دو هفته تمام شما چه کار کردید؟! حل شد. ممنونم خدا.

تازه از شُک درآمده بودم که دردهای قلبی ام جور دیگری آغاز شد, گمانم به دلیل قطع قرص ها بود! آقای دکتر گفته بود که تمام شدند دیگر نخور. خوب می شوی تا آن روز.. حتی بعد از مدت ها دوباره از اسپری ها استفاده کردم. هوم.. فک کنم همان هفته ها بود که بیماری سرطان پدر درسا هم دردسر ساز شد. چه روزهایی را گذراندیم...
امتحانات شروع شد. زمستان. فصل دوستداشتنی من. فصل بستنی خوردن در اوج سرما با زهرا. فصل خانه های گرم. فصل یلدا. هنوز چند قدمی با زمستان راه نرفته بودیم که پدر درسا هم رفت. یک زمستان داشتیم با برف های سیاه... هیچ وقت یادم نمیرود آسمان آن روز زمستانی دی را. امتحان جامعه شناسی داشتیم به گمانم. خاکسپاری . بهشت رضوان و نگاه های تلخ درسا و مهسا, بازیگوشی های ناآگاهانه مسعود و حسین.. هنوز حالمان خوب نشده بود که رفسنجانی .
وعده های خوبی با بهمن ماه داشتم. کنسرت گروهی تالار وحدت, تولد رژان. ولی خب دوباره حالمان گرفته شد. اینبار با جوهرچی. هرچند این یکی را به اسم نمی شناختم و فقط فقط به نقش هایش یادم بود, ولی رفتن ها ناراحت کننده است. هر که میخواهد باشد...
اسفند که تمام شد قبل از آنکه شروع شود. قاتلش هم همان کلیشه های حالم به هم زنِ دم عیدند! اصلا نوروز به ما چه؟ وقتی نفهمیدیم کی شد 28 اسفند! نفهمیدیم اصلا کی با یداللهی خدافظی کردیم, دنیای موسیقی کشورم هنوز به او احتیاج داشت!
+ ببخشید بخاطر پرحرفیم...

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 3:26

صفحه بندی