خرید بک لینک

باید کتاب را بست , باید بلند شد , در امتداد وقت قدم زد

گل را نگاه کرد

ابهام را شنید

باید دوید تا ته بودن...



مامان میگه

الان من اول راهم , باید خیلی انرژی داشته باشم , باید سبک زندگیمو واسه یسال عوض کنم , باید ساز نزنم و آموزشگاه نروم , دیگه دنبال نکنم فیلم های اصغر فرهادی رو , منتظر دکلمه های آذر نمونم . کتاب های شعرم و همه دفترهای سبزم رو جمع کنم بزارم انباری , دوربین رو خاموش کنم , پنجره اتاق رو ببندم که اگه پاییز اومد حواسم از درس پرت نشه , شب ها سمت دیوار خوابم ببره که ماه رو نبینم , از درس بیرون اومدن میشه واسه نوبت های هفته ای یبار دکتر که اون ها هم باید حسابشده باشه , همه آهنگای موتزارت و بتهوون و حتی لامینور ویوالدی رو از ذهنم پاک کنم , نقاشی ها و شعر هایی که روی دیوار اتاقمه رو جمع کنم و به جاش جزوه های روانشناسی و جغرافیا و تاریخ بچسبونم....

جمعه به جمعه انتظار آزمون های سنجش رو بکشم نه تمرین های گروهی . روزشمار بزارم واسه کنکور , برنامه ریزی کنم , حدس , گمان , فکر ...

احساس میکنم دارم میرم سربازی , چون دایی میگفت آدم بخواد بره سربازی یه احساس خیلی مبهم داره , قراره از دوستداشتنی هاش دور باشه , دایی میگفت آدم که بره سربازی یه آدم دیگه میشه , چیزایی ک قبلن دوست داشته رو دیگه هیچ وقت سمتش نمیره و به خیالش اون مال بچگیاش بوده , شاید دستاوردهای جدیدی داشته باشه ... شایدم نه

و از سربازی که اومد یکی دیگه بود , طول کشید بشه شبیه اونی ک قبلا بود اما هیچ وقت دیگه بدون چتر تو هوای بارونی بیرون نرفت , هیچ وقت سعی نکرد یادش بیاد آرزوهای دو سال پیشش رو .

و

اما در آخر

انرژی ای که قراره واسه شروع داشته باشم , برام ترسناکه ... خیلی ترسناک

.

.

.

برچسب: نویسنده: زهرا فدایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 12:44

صفحه بندی